تبليغاتX
دری وری های من

دری وری های من

مطالب طنز کاملا مودبانه

دنیای تخیلی کودکان

وقتي روي شکم مادر حامله اش دست مي گذارد:


حتما ادامه مطلب رو ببینید خیلی جالبه 
ادامه مطلب
+ نوشته شده در  چهارشنبه نهم بهمن 1387ساعت 18:47  توسط هادی فلاحتی  | 

پدیدار شناسی فامیل

خب خب میبینم که فامیل بازی شده تو وبلاگم .

دایی جان و دختر دایی عزیزم ممنون از نظراتتون . خوش اومدید

حالا که وبلاگم فامیل پسند شده یه پست جدید در مورد فامیل میزارم حالشو ببرید .

قسمت عمه اش از همه باحالتره

 

خاله

معناي لغوي: خواهر مادر

معناي استعاره اي: هر زني که با مادر رابطه ي گرم و صميمي داشته باشد.

نقش سمبليک: يک خانم مهربان و دوست داشتني که خيلي شبيه مادر است و هميشه براي شما آبنبات و لباس مي خرد.

غذاي مورد علاقه: آش کشک.

ضرب المثل: خاله را ميخواهند براي درز ودوز و گرنه چه خاله چه يوز. خاله ام زائيده، خاله زام هو کشيده. وقت خوردن خاله خواهرزاده رو نمي شناسه. اگه خاله ام ريش داشت، آقا داييم بود.

زير شاخه ها: شوهر خاله: يک مرد مهربان که پيژامه مي پوشد و به ادبيات و شکار علاقه مند است. دختر خاله/پسر خاله: همبازي دوران کودکي که يا در بزرگسالي عاشقش مي شويد اما با يکي ديگه ازدواج مي کنيد يا باهاش ازدواج مي کنيد اما عاشق يکي ديگه هستيد.

مشاغل کاذب: خاله زنک بازي، خاله خانباجي.

چهره هاي معروف: خاله خرسه، خاله سوسکه.

داشتن يک خاله ي مجرد در کودکي از جمله نعمات خداوندي است.



۲- عمه

معناي لغوي: خواهر پدر

معناي استعاره اي: هر زني که با پدر رابطه ي گرم و صميمي داشته باشد/هر زني که مادر چشم ديدنش را نداشته باشد.

نقش سمبليک: به عهده گرفتن مسئوليت در موارد ذيل: ۱- جواب همه ي فحش هايي که مي دهيد. مثال: عمته... ۲- جواب همه ي محبت هايي که مي کنيد. مثال: به درد عمه ات مي خوره... ۳- توجيه کليه ي بيقوارگي ها/رفتارهاي نامتناسب شما (تنها براي دخترخانم ها). مثال: به عمه ات رفتي. ۴- خيلي چيزهاي بدِ ديگه. از ذکر مثال معذوريم...

غذاي مورد علاقه: شله زرد، سمنو.

ضرب المثل: ندارد (تخفيف به دليل تعدد در نقش هاي سمبليک).

زير شاخه ها: شوهر عمه: يک مرد پولدار که سيبيل قيطاني دارد و چندش آور است. پسرعمه/دخترعمه: همبازي دوران کودکي که در بزرگسالي حالتان را به هم مي زنند.

مشاغل کاذب: Match-Making

چهره هاي معروف: عمه ليلا.

ترجيع بند: دختر که رسيد به بيست، بايد به حالش گريست. (شما رو نمي دونم ولي من اينو از عمه ام مي شنوم نه از خاله ام!)

داشتن يک عمه که در توصيفات فوق صدق نکند جزو خوش شانسي هاي زندگي است.




۳- دايي

معناي لغوي: برادر مادر

معناي استعاره اي: هر مردي که با مادر رابطه ي گرم و صميمي داشته باشد/هر مردي که پتانسيل کتک خوردن توسط پدر را داشته باشد.

نقش سمبليک: يکي از معدود مرداني که هر چند به سياست علاقه مند است اما حس گرمي به شما مي دهد، هميشه حرفهايتان را مي فهمد و مي شود پيشش گريه کرد.

غذاي مورد علاقه: فسنجون.

ضرب المثل: عروس را که مادرش تعريف کنه، براي آقا داييش خوبه. اگه خاله ام ريش داشت آقا داييم بود.

زير شاخه ها: زن دايي: يک زن چاق و شاد که خيلي کدبانو است و جلوي مادر قپي مي آيد. پسردايي/دختردايي: همبازي دوران کودکي که در بزرگسالي مثل يک همرزم ساپورتتان مي کنند.

چهره هاي معروف: علي دايي، دايي جان ناپلئون.

ترجيع بند: همه چيز زير سر اين انگليساست.

سعي کنيد حتما حداقل يک دايي داشته باشيد.



۴- عمو

معناي لغوي: برادر پدر

معناي استعاره اي: هر مردي که با پدر رابطه ي گرم و صميمي داشته باشد.

نقش سمبليک: يکي از مرداني که شما هميشه بايد بهش بوس بدهيد و بعد برويد کارتون ببينيد تا او با پدر حرفهاي جدي بزند. يکي از مرداني که مادر به مناسبت آمدنش قرمه سبزي مي پزد و هميشه وقتي مي رود پدر ساکت شده، به فکر فرو مي رود.

غذاي مورد علاقه: قرمه سبزي، آبگوشت.

ضرب المثل: عقد دختر عمو پسر عمو را در آسمان بستند.

زير شاخه ها: زن عمو: يک زن خوشگل که زياد به شما توجه نمي کند و خودش را براي مادر مي گيرد، دخترعمو/پسرعمو: همبازي دوران کودکي که اگر تا هجده-بيست سالگي دوام آورده باهاش ازدواج نکنيد خطر را از سر گذرانده ايد.

مشاغل کاذب: بازي در قصه هاي ايراني-اسلامي..

چهره هاي معروف: عمو زنجيرباف، عمو يادگار، عمو پورنگ.

داشتن يک عمو ي پولدار خيلي خوب است.

+ نوشته شده در  سه شنبه نوزدهم آذر 1387ساعت 10:27  توسط هادی فلاحتی  | 

طریقه برخورد با متلک پرانها

 طریقه برخورد با متلک پرانها

+ نوشته شده در  یکشنبه پنجم آبان 1387ساعت 18:52  توسط هادی فلاحتی  | 

+ نوشته شده در  چهارشنبه دهم مهر 1387ساعت 7:48  توسط هادی فلاحتی  | 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و یکم شهریور 1387ساعت 14:32  توسط هادی فلاحتی  | 

اسکناس و تمجید از قومیتها

بخشنامه ۱۲۰۶۵ / ط ۸۶ مورخ دهم خرداد ۱۳۸۶ شمسي
ابلاغيه به شوراي محترم پول و اعتبار

روابط عمومي بانک مرکزي جمهوري اسلامي ايران اعلام کرد به دنبال اعتراض جمع کثيري از هموطنان عزيزمان از چاپ و نشر اسکناس ۵۰۰۰ توماني با حديثي با عبارت "اگر دانش در ثريا هم باشد مرداني از پارس بدان دست خواهند يافت"، اين بانک تصميم گرفته است براي دلجويي از هم ميهنان غير فارس، اسکناسهاي بعدي را با احاديث زير به زودي روانه بازار کند:

ده هزار توماني: اگر دانش در پشت کوه هم باشد شيرمرداني از لرستان بدان دست ميابند

پانزده هزار توماني: اگر دانش در خشخاش هم باشد بدون شک دلاوراني از سيستان به آن دست ميابند حتي اگر نيروي محترم انتظامي مانع شود
بيست هزار توماني: اگر دانش احتمالاً سر گردنه هم باشد، مرداني از کردستان به آن دست يافته و سر او را ميبرند و دانش را از آن خود ميکنند

سي هزار توماني: اگر دانش در همين چند قدمي هم باشد، مرداني از شيراز هيچوقت حال ندارند که به آن دست يابند

سي و پنج هزار توماني: اگر دانش در روي قله هاي کوه الوند باشد مرداني از آذربايجان آن را دردرياي عمان جستجو ميکنند

چهل هزارتومان: اگر دانش مفتي باشد و بعداً بتوان آن را فروخت، مردان و زناني از اصفهان براي دست يافتن بدان، از هم پيشي ميگيرند

+ نوشته شده در  جمعه بیست و چهارم اسفند 1386ساعت 9:12  توسط هادی فلاحتی  | 

خدا خر را آفرید و به او گفت: تو بار خواهی برد، از زمانی که تابش آفتاب آغاز می شود تا زمانی که تاریکی شب سر می رسد. و همواره بر پشت تو باری سنگین خواهد بود. و تو علف خواهی خورد و از عقل بی بهره خواهی بود و پنجاه سال عمر خواهی کرد و تو یک خر خواهی بود.
خر به خداوند پاسخ داد: خداوندا! من می خواهم خر باشم، اما پنجاه سال برای خری همچون من عمری طولانی است. پس کاری کن فقط بیست سال زندگی کنم و خداوند آرزوی خر را برآورده کرد...

******************************************
خدا سگ را آفرید و به او گفت: تو نگهبان خانه انسان خواهی بود و بهترین دوست و وفادارترین یار انسان خواهی شد. تو غذایی را که به تو می دهند خواهی خورد و سی سال زندگی خواهی کرد. تو یک سگ خواهی بود.
سگ به خداوند پاسخ داد: خداوندا! سی سال زندگی عمری طولانی است. کاری کن من فقط پانزده سال عمر کنم و خداوند آرزوی سگ را برآورد...

******************************************
خدا میمون را آفرید و به او گفت: و تو از این سو به آن سو و از این شاخه به آن شاخه خواهی پرید و برای سرگرم کردن دیگران کارهای جالب انجام خواهی داد و بیست سال عمر خواهی کرد.و یک میمون خواهی بود.
میمون به خداوند پاسخ داد: بیست سال عمری طولانی است، من می خواهم ده سال عمر کنم. و خداوند آرزوی میمون را برآورده کرد.

******************************************
و سرانجام خداوند انسان را آفرید و به او گفت: تو انسان هستی. تنها مخلوق هوشمند روی تمام سطح کره زمین. تو می توانی از هوش خودت استفاده کنی و سروری همه موجودات را برعهده بگیری و بر تمام جهان تسلط داشته باشی. و تو بیست سال عمر خواهی کرد.
انسان گفت: سرورم! گرچه من دوست دارم انسان باشم، اما بیست سال مدت کمی برای زندگی است. آن سی سالی که خر نخواست ، آن پانزده سالی که سگ نخواست و آن ده سالی که میمون نخواست زندگی کند، به من بده.
و خداوند آرزوی انسان را برآورده کرد...
و از آن زمان تا کنون انسان فقط بیست سال مثل انسان زندگی می کند…!!!
و پس از آن،ازدواج می کند و سی سال مثل خر کار می کند مثل خر زندگی می کند ، و مثل خر بار می برد…!!!
و پس از اینکه فرزندانش بزرگ شدند، پانزده سال مثل سگ از خانه ای که در آن زندگی می کند، نگهبانی می دهد و هرچه به او بدهند می خورد...!!!
و وقتی پیر شد، ده سال مثل میمون زندگی می کند؛ از خانه این پسرش به خانه آن دخترش می رود و سعی می کند مثل میمون نوه هایش را سرگرم کند...!!!
و این بود همان زندگی که انسان از خدا خواست !!!
+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و سوم اسفند 1386ساعت 11:29  توسط هادی فلاحتی  | 

موضوع انشا

چند تا انشاء باحال براتون میذارم اینجا حالشو ببرید .

موضوع انشا: کامپيوتر


کامپيوتر چيز بسيار خوبي مي‌باشد و براي ما خيلي لازم داريم. پدرم به من قول داده که براي هر نمره بالاي 12 در کارنامه‌ام يک تکه از آن را بخرد.
پدرم در کامپيوتر خيلي مي‌فهمد و حتي توانسته يک بار به اينترنت وارد شود! مادرم در برخورد با کامپيوتر خيلي شاس مي‌باشد و روزي 2 بارموس من را با جارو و بيل مي‌زند، حتي تازگي‌ها در خانه ما تله موش هم کار گذاشته است به همين خاطر انگشت شصت هر دو پاي پدرم قطع شده مي‌باشد.
پدرم شبها به کافي شاپ مي‌رود و چت مي‌کند! مادر و پدر، هميشه در حال چک و لقد مي‌باشند و مادرم به پدرم مي‌گويد: تو مگه خودت خواهر مادر نداري که مي‌روي با دخترهاي خارجکي چت مي‌کني؟
پدر من تازگي‌ها در اورکات مي‌باشد و من ميدانم که اورکات خيلي بي‌ناموس مي‌باشد و شنيده‌ام که خيلي دختر دارد و خيلي بدحجاب مي‌باشند.
پدرم چند روزيست که موس مرا قايم کرده و ميگويد مزاحم درس خواندن من مي‌باشد. خواهرم خيلي وقت است شوهر کرده و الان هم بچه دارند. من گاهي به خانه آنها مي‌روم و از آنجا کانکت مي‌کنم و با آي‌دي دخترانه با پدرم چت مي‌کنم و لاو مي‌ترکانم. پدرم خيلي دروغ مي‌گويد و در کامپيوتر مي‌گويد بچه جردن بوده است و يک روز صبح بلند شده و ديده در جوب دروازه دولاب است. او ميگويد: آب زده ما رو آورده پايين.
کامپيوتر بسيار مفيد است و من آن را خيلي دوست دارم.اين بود انشاي من!

 

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و سوم اسفند 1386ساعت 11:8  توسط هادی فلاحتی  | 

حکایت

اندر حکايات آورده اند که جوانکي از روستاي قوقولي آباد از توابع شهرستان گاگول تپه!! به لطف همت و استعداد خداداديش در حالي که پدر و مادرش هر دو بي سواد بودند بدون شرکت در آزمون هاي آزمايشي موسسات طماع و دروغگو به اشارتي!! در دانشگاه تهران پذيرفته گرديد
و کل سکنه زنده و مرده روستا را غرق شادي و سرور گردانيد!!چون موسم سفر فرا رسيد پسزک رخت بر ببست

و به شوق طي مدارجات عاليات راهي ديار غربت بگشت در حالي که اشک از ديدگان مادرش چون سيحون روان بود!!

چون سنگ بناي ترم جديد گذاشته شد با دختري از دخترکان بچه مايه!! تهراني آشنا بگشت و يک دل که نه صد دل به او بباخت.وليک از آن جا که غالب اوقات شرم و حياي ژنتيکي!!! بر او غالب و مستولي مي گشت موضوع را با يکي از هم قطاران در ميان نهاد که خداي جوانمردي و فتوت بوده و در روزگار کنون حکم کيميا دارند!!!!
او چون اين سخن از پسرک بشنيد شکرخندي بنمود و به قول امروزي ها او.کي بداد که در اسرع وقت مخ آن انث زاد را در اختيارت خواهم گذاشت آک و بلااستفاد!!فردا روز چون بر پسرک ما وارد بگشت بفرمود:اين شماره همراه آن عزيز کرده و آن نازنين معشوق است.
به او اس.ام.اسي روا بدار.پسرک روستايي در جواب بگفت:اس.ام.اس ندانم که چيست؟؟هم قطار ترش بنمود ولي بر روي خويشتن نياورد و گفت در غير اين صورت گزيري نداري که حرفهايت را رو در رو با او در ميان بنهي.

قرار ملاقات استمار و راسخ بگشت.مکانکي دنج و دور از ديده نامحرمان انتخاب شد.افاضات آغاز ديده ها در ديده ها دوخته اشارتهاي ابرو آشکار و ناز و اداها و دل بباختن ها فزوني گرفت.روزي پسرک به هم قطار گفت:حال وقت چه باشد؟

و در جواب شنيد که بايد عشق و محبت خالصانه خود در طبق اخلاص نهي تا بر استواري پايه هاي رابطه تان افزون گردد!!گفت:بر دوش من چه مسئوليتي ستگيني مي کند؟هم قطار بفرمود:مثلا مي تواني او را به کافي شاپي دعوت نمايي
؟روستايي پاسخ داد:اين دگر چگونه مکاني باشد؟

هم قطار بگفتا:جايي است که زيود کلاس گذاردندي خنده هاي الکي و دولکي نمودندي و در کل خوش زماني سپري نمودندي ولي افسوس که هزينه آن هميشه بر دوش شخص خاصي ثقل مي ورزيده است.
باري پسرک تمام برگ سبزهاي تحفه در ويشش را که با عرق جبين و کد يمين پدرش حاصل شده بود را چند روزه به پاي آن دخترک فنا بنمود.
روزي از جانب دخترک پيغامي بيامد بدين مضمون:امروز که خانه را از حضور اغيار خالي کرده ام مايلم از تو عزيز تر از جانم در منزل پذيرايي نمايم و تاريخ چند روز آينده بر ان مرقوم گشته بود.

چون پسرک اين مطلب با هم قطار در ميان نهاد تنها سر تکان دادني از وي مشاهده بنمود.
از چرخش روزگار روز موعود فرا رسيد و پسرک راهي منزل شد.دخترک خويش را به هفت قلم بياراست و چون در باز نمود پسرک را سخت به آغوش کشيد و بوسه اي از لبش بنمود.
از عفت قلم که نگذريم شد آن چه نبايد ميشد و پسرک کرد آن چه نبايد ميکرد چنان که بر سندان کوبند آهنگران!!!! از قضاي روزگار مادرش در فراغ او انفارکتوس مليحي بنمود و اطبا علاج درمان او را در اعزام به آن ابر شهر دانستند.

پسرک نيز که هنوز بوي مهر و عاطفه به مشامش مي رسيد در حال روانه مريضخانه گشت و دو واخد از آن مايع حياتي را در کيسه اي بريخت.چند لحظه بعد نرسي ملبس به جامه اي سخت سفيد بر او بشد و بفرمود:متاسفم.اچ.آي.وي (+).شما نمي توانيد خون بدهيد.پسرک که چيزي دستگيرش نشد ولي چون مساله با هم قطار در ميان نهاد زهرخندي بنمود و گفت:نه هر زيري زبر دارد نه هر کلکي شکر دارد

Twisted Evil Mr. Green Mr. Green

Image

+ نوشته شده در  جمعه هفدهم اسفند 1386ساعت 18:21  توسط هادی فلاحتی  | 

یاداشت های یک دختر ترشیده

آني: شهرزاد جان! چه شد که با محمد ازدواج کردي؟
شهرزاد: خوب ... مي داني که محمد همکارم بود... راستش من از او خوشم مي آمد و سعي کردم با محبت و توجه، نظرش را جلب کنم...


آني به پسرفرضي موردعلاقه اش در محل کار: پنجره را ببنديد، خداي ناکرده سرما مي خوريد!
همکار فرضي آني: اصلا دوست دارم سرما بخورم تا دوست دخترم بيشتر نازم را بکشد. به شما ربطي دارد؟! (زير لب) دخترهاي اين دوره و زمانه چقدر پر رو شده اند!

***

آني :شهره جان! تو چطور با همسرت آشنا شدي؟
شهره :آشنايي ما از يک دعوا شروع شد. او توي کارم دخالت کرد و من ناراحت شدم، با هم بحث تندي کرديم و...!

همکار مجرد آني: خانم، به نظر من نبايد اين کار را اين طور انجام مي داديد...
آني: به شما چه ربطي دارد؟ خجالت نمي کشيد توي کار من دخالت مي کنيد؟!
همکارمجرد آني: اصلا به درک! مرا بگو که خواستم کمکتان کنم! همين کارها را کرده ايد که تا اين سن مجرد مانده ايد ديگر!!


***
آني: آزيتا، تو با عشق ازدواج کردي؟
آزيتا:نه. من آن موقع فکر کنکور و دانشگاه بودم! مادرم اصرارداشت ازدواج کنم.

مادرآني: فلاني غلط کرده بيايد خواستگاري تو!او لياقت پاک کردن کفش هاي تو را هم ندارد!!(اين قسمت، واقعي است!)


***
آني: فرشته تو کجا با همسرت آشنا شدي؟
فرشته: کنار دريا... من و او با کمي فاصله ازهم نشسته بوديم.او ازمن پرسيد چرا تنها آمده ام شمال. من هم به شوخي گفتم آمده ام شمال، شايد از تنهايي در بيايم!

کنار دريا:
پسر جوان: شما تنها هستيد؟
آني: در حال حاضر بله...
پسر: آهان... همراهتان رفته چيزي بخرد؟
آني: نه... من همراه ندارم!
پسر: پس چه همراه بي ذوقي داريد! توي هتل مانده؟!( بابا آي کيو!)
آني: نه... من کلا تنها آمده ام...
پسر: واقعا نامزدتان اجازه داده شما تنهايي بياييد لب ساحل؟!( اي خدااااا!)
آني: من اصلا نامزد ندارم، تنها آمده ام شايد اينجا از تنهايي در بيايم!
پسر: چه جالب! چون من وهمسرم برعکس شما آمده ايم اينجا تا با يک خاطره خوب و به طور توافقي از همديگر جدا بشويم!


***
آني: غزاله تو کجا با فرهاد آشنا شدي؟
غزاله: توي يک ميهماني. فرهاد همان جا عاشقم شد و ازمن خواستگاري کرد!

در يک ميهماني:
پسر: آني! آن دختري را که گوشه سالن نشسته مي شناسي؟ مي شود خواهش کنم از طرف من از او خواستگاري کني؟!


***
آني:ترانه تو چطور با رضا آشنا شدي؟
ترانه: رضا ازمن تقاضاي دوستي کرد. قبول نکردم.اوهم شيفته نجابتم شد وآمد خواستگاري!

پسر: امکان دارد افتخار دوستي با شما را داشته باشم؟
آني: نه خير، من اهل اين جور دوستي ها نيستم.
پسر:عجب امل عقب افتاده اي هستي.الان ديگراين افه خرکي ها(!) خريدار ندارد.لابد هنوز هم دختري! برو بابا... من دنبال موردي مي گردم که open باشد!

***
آني: حميرا تو واقعا اينترنتي ازدواج کردي؟
حميرا: خوب بله...اوايل محلش نمي گذاشتم، اصلا دوستي هاي اينترنتي را مسخره مي کردم... ولي آن قدر گير داد تا راضي شدم!

پسر:asl plz !
آني: من به دوستي اينترنتي اعتقاد ندارم.
پسر: bye !!

و...

به خاطرهمين است که آني چون مي داند اين اتفاقات خواهد افتاد، هيچ وقت دست به اقدام خودسرانه اي(!) نزده و همچنان درانتظار قسمتي نشسته که معلوم نيست کجا به خواب فرو رفته است Angel
+ نوشته شده در  جمعه هفدهم اسفند 1386ساعت 18:19  توسط هادی فلاحتی  |