تبليغاتX
google
دری وری های من
دری وری های من
 
       

اسکناس و تمجید از قومیتها

بخشنامه ۱۲۰۶۵ / ط ۸۶ مورخ دهم خرداد ۱۳۸۶ شمسي
ابلاغيه به شوراي محترم پول و اعتبار

روابط عمومي بانک مرکزي جمهوري اسلامي ايران اعلام کرد به دنبال اعتراض جمع کثيري از هموطنان عزيزمان از چاپ و نشر اسکناس ۵۰۰۰ توماني با حديثي با عبارت "اگر دانش در ثريا هم باشد مرداني از پارس بدان دست خواهند يافت"، اين بانک تصميم گرفته است براي دلجويي از هم ميهنان غير فارس، اسکناسهاي بعدي را با احاديث زير به زودي روانه بازار کند:

ده هزار توماني: اگر دانش در پشت کوه هم باشد شيرمرداني از لرستان بدان دست ميابند

پانزده هزار توماني: اگر دانش در خشخاش هم باشد بدون شک دلاوراني از سيستان به آن دست ميابند حتي اگر نيروي محترم انتظامي مانع شود
بيست هزار توماني: اگر دانش احتمالاً سر گردنه هم باشد، مرداني از کردستان به آن دست يافته و سر او را ميبرند و دانش را از آن خود ميکنند

سي هزار توماني: اگر دانش در همين چند قدمي هم باشد، مرداني از شيراز هيچوقت حال ندارند که به آن دست يابند

سي و پنج هزار توماني: اگر دانش در روي قله هاي کوه الوند باشد مرداني از آذربايجان آن را دردرياي عمان جستجو ميکنند

چهل هزارتومان: اگر دانش مفتي باشد و بعداً بتوان آن را فروخت، مردان و زناني از اصفهان براي دست يافتن بدان، از هم پيشي ميگيرند

خدا خر را آفرید و به او گفت: تو بار خواهی برد، از زمانی که تابش آفتاب آغاز می شود تا زمانی که تاریکی شب سر می رسد. و همواره بر پشت تو باری سنگین خواهد بود. و تو علف خواهی خورد و از عقل بی بهره خواهی بود و پنجاه سال عمر خواهی کرد و تو یک خر خواهی بود.
خر به خداوند پاسخ داد: خداوندا! من می خواهم خر باشم، اما پنجاه سال برای خری همچون من عمری طولانی است. پس کاری کن فقط بیست سال زندگی کنم و خداوند آرزوی خر را برآورده کرد...

******************************************
خدا سگ را آفرید و به او گفت: تو نگهبان خانه انسان خواهی بود و بهترین دوست و وفادارترین یار انسان خواهی شد. تو غذایی را که به تو می دهند خواهی خورد و سی سال زندگی خواهی کرد. تو یک سگ خواهی بود.
سگ به خداوند پاسخ داد: خداوندا! سی سال زندگی عمری طولانی است. کاری کن من فقط پانزده سال عمر کنم و خداوند آرزوی سگ را برآورد...

******************************************
خدا میمون را آفرید و به او گفت: و تو از این سو به آن سو و از این شاخه به آن شاخه خواهی پرید و برای سرگرم کردن دیگران کارهای جالب انجام خواهی داد و بیست سال عمر خواهی کرد.و یک میمون خواهی بود.
میمون به خداوند پاسخ داد: بیست سال عمری طولانی است، من می خواهم ده سال عمر کنم. و خداوند آرزوی میمون را برآورده کرد.

******************************************
و سرانجام خداوند انسان را آفرید و به او گفت: تو انسان هستی. تنها مخلوق هوشمند روی تمام سطح کره زمین. تو می توانی از هوش خودت استفاده کنی و سروری همه موجودات را برعهده بگیری و بر تمام جهان تسلط داشته باشی. و تو بیست سال عمر خواهی کرد.
انسان گفت: سرورم! گرچه من دوست دارم انسان باشم، اما بیست سال مدت کمی برای زندگی است. آن سی سالی که خر نخواست ، آن پانزده سالی که سگ نخواست و آن ده سالی که میمون نخواست زندگی کند، به من بده.
و خداوند آرزوی انسان را برآورده کرد...
و از آن زمان تا کنون انسان فقط بیست سال مثل انسان زندگی می کند…!!!
و پس از آن،ازدواج می کند و سی سال مثل خر کار می کند مثل خر زندگی می کند ، و مثل خر بار می برد…!!!
و پس از اینکه فرزندانش بزرگ شدند، پانزده سال مثل سگ از خانه ای که در آن زندگی می کند، نگهبانی می دهد و هرچه به او بدهند می خورد...!!!
و وقتی پیر شد، ده سال مثل میمون زندگی می کند؛ از خانه این پسرش به خانه آن دخترش می رود و سعی می کند مثل میمون نوه هایش را سرگرم کند...!!!
و این بود همان زندگی که انسان از خدا خواست !!!

موضوع انشا

چند تا انشاء باحال براتون میذارم اینجا حالشو ببرید .

موضوع انشا: کامپيوتر


کامپيوتر چيز بسيار خوبي مي‌باشد و براي ما خيلي لازم داريم. پدرم به من قول داده که براي هر نمره بالاي 12 در کارنامه‌ام يک تکه از آن را بخرد.
پدرم در کامپيوتر خيلي مي‌فهمد و حتي توانسته يک بار به اينترنت وارد شود! مادرم در برخورد با کامپيوتر خيلي شاس مي‌باشد و روزي 2 بارموس من را با جارو و بيل مي‌زند، حتي تازگي‌ها در خانه ما تله موش هم کار گذاشته است به همين خاطر انگشت شصت هر دو پاي پدرم قطع شده مي‌باشد.
پدرم شبها به کافي شاپ مي‌رود و چت مي‌کند! مادر و پدر، هميشه در حال چک و لقد مي‌باشند و مادرم به پدرم مي‌گويد: تو مگه خودت خواهر مادر نداري که مي‌روي با دخترهاي خارجکي چت مي‌کني؟
پدر من تازگي‌ها در اورکات مي‌باشد و من ميدانم که اورکات خيلي بي‌ناموس مي‌باشد و شنيده‌ام که خيلي دختر دارد و خيلي بدحجاب مي‌باشند.
پدرم چند روزيست که موس مرا قايم کرده و ميگويد مزاحم درس خواندن من مي‌باشد. خواهرم خيلي وقت است شوهر کرده و الان هم بچه دارند. من گاهي به خانه آنها مي‌روم و از آنجا کانکت مي‌کنم و با آي‌دي دخترانه با پدرم چت مي‌کنم و لاو مي‌ترکانم. پدرم خيلي دروغ مي‌گويد و در کامپيوتر مي‌گويد بچه جردن بوده است و يک روز صبح بلند شده و ديده در جوب دروازه دولاب است. او ميگويد: آب زده ما رو آورده پايين.
کامپيوتر بسيار مفيد است و من آن را خيلي دوست دارم.اين بود انشاي من!

 

 


ادامه مطلب

حکایت

اندر حکايات آورده اند که جوانکي از روستاي قوقولي آباد از توابع شهرستان گاگول تپه!! به لطف همت و استعداد خداداديش در حالي که پدر و مادرش هر دو بي سواد بودند بدون شرکت در آزمون هاي آزمايشي موسسات طماع و دروغگو به اشارتي!! در دانشگاه تهران پذيرفته گرديد
و کل سکنه زنده و مرده روستا را غرق شادي و سرور گردانيد!!چون موسم سفر فرا رسيد پسزک رخت بر ببست

و به شوق طي مدارجات عاليات راهي ديار غربت بگشت در حالي که اشک از ديدگان مادرش چون سيحون روان بود!!

چون سنگ بناي ترم جديد گذاشته شد با دختري از دخترکان بچه مايه!! تهراني آشنا بگشت و يک دل که نه صد دل به او بباخت.وليک از آن جا که غالب اوقات شرم و حياي ژنتيکي!!! بر او غالب و مستولي مي گشت موضوع را با يکي از هم قطاران در ميان نهاد که خداي جوانمردي و فتوت بوده و در روزگار کنون حکم کيميا دارند!!!!
او چون اين سخن از پسرک بشنيد شکرخندي بنمود و به قول امروزي ها او.کي بداد که در اسرع وقت مخ آن انث زاد را در اختيارت خواهم گذاشت آک و بلااستفاد!!فردا روز چون بر پسرک ما وارد بگشت بفرمود:اين شماره همراه آن عزيز کرده و آن نازنين معشوق است.
به او اس.ام.اسي روا بدار.پسرک روستايي در جواب بگفت:اس.ام.اس ندانم که چيست؟؟هم قطار ترش بنمود ولي بر روي خويشتن نياورد و گفت در غير اين صورت گزيري نداري که حرفهايت را رو در رو با او در ميان بنهي.

قرار ملاقات استمار و راسخ بگشت.مکانکي دنج و دور از ديده نامحرمان انتخاب شد.افاضات آغاز ديده ها در ديده ها دوخته اشارتهاي ابرو آشکار و ناز و اداها و دل بباختن ها فزوني گرفت.روزي پسرک به هم قطار گفت:حال وقت چه باشد؟

و در جواب شنيد که بايد عشق و محبت خالصانه خود در طبق اخلاص نهي تا بر استواري پايه هاي رابطه تان افزون گردد!!گفت:بر دوش من چه مسئوليتي ستگيني مي کند؟هم قطار بفرمود:مثلا مي تواني او را به کافي شاپي دعوت نمايي
؟روستايي پاسخ داد:اين دگر چگونه مکاني باشد؟

هم قطار بگفتا:جايي است که زيود کلاس گذاردندي خنده هاي الکي و دولکي نمودندي و در کل خوش زماني سپري نمودندي ولي افسوس که هزينه آن هميشه بر دوش شخص خاصي ثقل مي ورزيده است.
باري پسرک تمام برگ سبزهاي تحفه در ويشش را که با عرق جبين و کد يمين پدرش حاصل شده بود را چند روزه به پاي آن دخترک فنا بنمود.
روزي از جانب دخترک پيغامي بيامد بدين مضمون:امروز که خانه را از حضور اغيار خالي کرده ام مايلم از تو عزيز تر از جانم در منزل پذيرايي نمايم و تاريخ چند روز آينده بر ان مرقوم گشته بود.

چون پسرک اين مطلب با هم قطار در ميان نهاد تنها سر تکان دادني از وي مشاهده بنمود.
از چرخش روزگار روز موعود فرا رسيد و پسرک راهي منزل شد.دخترک خويش را به هفت قلم بياراست و چون در باز نمود پسرک را سخت به آغوش کشيد و بوسه اي از لبش بنمود.
از عفت قلم که نگذريم شد آن چه نبايد ميشد و پسرک کرد آن چه نبايد ميکرد چنان که بر سندان کوبند آهنگران!!!! از قضاي روزگار مادرش در فراغ او انفارکتوس مليحي بنمود و اطبا علاج درمان او را در اعزام به آن ابر شهر دانستند.

پسرک نيز که هنوز بوي مهر و عاطفه به مشامش مي رسيد در حال روانه مريضخانه گشت و دو واخد از آن مايع حياتي را در کيسه اي بريخت.چند لحظه بعد نرسي ملبس به جامه اي سخت سفيد بر او بشد و بفرمود:متاسفم.اچ.آي.وي (+).شما نمي توانيد خون بدهيد.پسرک که چيزي دستگيرش نشد ولي چون مساله با هم قطار در ميان نهاد زهرخندي بنمود و گفت:نه هر زيري زبر دارد نه هر کلکي شکر دارد

Twisted Evil Mr. Green Mr. Green

Image

یاداشت های یک دختر ترشیده

آني: شهرزاد جان! چه شد که با محمد ازدواج کردي؟
شهرزاد: خوب ... مي داني که محمد همکارم بود... راستش من از او خوشم مي آمد و سعي کردم با محبت و توجه، نظرش را جلب کنم...


آني به پسرفرضي موردعلاقه اش در محل کار: پنجره را ببنديد، خداي ناکرده سرما مي خوريد!
همکار فرضي آني: اصلا دوست دارم سرما بخورم تا دوست دخترم بيشتر نازم را بکشد. به شما ربطي دارد؟! (زير لب) دخترهاي اين دوره و زمانه چقدر پر رو شده اند!

***

آني :شهره جان! تو چطور با همسرت آشنا شدي؟
شهره :آشنايي ما از يک دعوا شروع شد. او توي کارم دخالت کرد و من ناراحت شدم، با هم بحث تندي کرديم و...!

همکار مجرد آني: خانم، به نظر من نبايد اين کار را اين طور انجام مي داديد...
آني: به شما چه ربطي دارد؟ خجالت نمي کشيد توي کار من دخالت مي کنيد؟!
همکارمجرد آني: اصلا به درک! مرا بگو که خواستم کمکتان کنم! همين کارها را کرده ايد که تا اين سن مجرد مانده ايد ديگر!!


***
آني: آزيتا، تو با عشق ازدواج کردي؟
آزيتا:نه. من آن موقع فکر کنکور و دانشگاه بودم! مادرم اصرارداشت ازدواج کنم.

مادرآني: فلاني غلط کرده بيايد خواستگاري تو!او لياقت پاک کردن کفش هاي تو را هم ندارد!!(اين قسمت، واقعي است!)


***
آني: فرشته تو کجا با همسرت آشنا شدي؟
فرشته: کنار دريا... من و او با کمي فاصله ازهم نشسته بوديم.او ازمن پرسيد چرا تنها آمده ام شمال. من هم به شوخي گفتم آمده ام شمال، شايد از تنهايي در بيايم!

کنار دريا:
پسر جوان: شما تنها هستيد؟
آني: در حال حاضر بله...
پسر: آهان... همراهتان رفته چيزي بخرد؟
آني: نه... من همراه ندارم!
پسر: پس چه همراه بي ذوقي داريد! توي هتل مانده؟!( بابا آي کيو!)
آني: نه... من کلا تنها آمده ام...
پسر: واقعا نامزدتان اجازه داده شما تنهايي بياييد لب ساحل؟!( اي خدااااا!)
آني: من اصلا نامزد ندارم، تنها آمده ام شايد اينجا از تنهايي در بيايم!
پسر: چه جالب! چون من وهمسرم برعکس شما آمده ايم اينجا تا با يک خاطره خوب و به طور توافقي از همديگر جدا بشويم!


***
آني: غزاله تو کجا با فرهاد آشنا شدي؟
غزاله: توي يک ميهماني. فرهاد همان جا عاشقم شد و ازمن خواستگاري کرد!

در يک ميهماني:
پسر: آني! آن دختري را که گوشه سالن نشسته مي شناسي؟ مي شود خواهش کنم از طرف من از او خواستگاري کني؟!


***
آني:ترانه تو چطور با رضا آشنا شدي؟
ترانه: رضا ازمن تقاضاي دوستي کرد. قبول نکردم.اوهم شيفته نجابتم شد وآمد خواستگاري!

پسر: امکان دارد افتخار دوستي با شما را داشته باشم؟
آني: نه خير، من اهل اين جور دوستي ها نيستم.
پسر:عجب امل عقب افتاده اي هستي.الان ديگراين افه خرکي ها(!) خريدار ندارد.لابد هنوز هم دختري! برو بابا... من دنبال موردي مي گردم که open باشد!

***
آني: حميرا تو واقعا اينترنتي ازدواج کردي؟
حميرا: خوب بله...اوايل محلش نمي گذاشتم، اصلا دوستي هاي اينترنتي را مسخره مي کردم... ولي آن قدر گير داد تا راضي شدم!

پسر:asl plz !
آني: من به دوستي اينترنتي اعتقاد ندارم.
پسر: bye !!

و...

به خاطرهمين است که آني چون مي داند اين اتفاقات خواهد افتاد، هيچ وقت دست به اقدام خودسرانه اي(!) نزده و همچنان درانتظار قسمتي نشسته که معلوم نيست کجا به خواب فرو رفته است Angel

صغری خانوم فداکار

 گفته سرپرست محترم وزارت آموزش و پرورش، کتاب‌هاي درسي دانش‌آموزان پسر و دختر بايد جدا بشود. Shocked

احتمالاً در کتاب درسي دختران داستان دهقان فداکار اينگونه خواهد بود:

... صغري خانم فداکار خيلي ناراحت شد. اول خواست پيراهنش را در بياورد ببندد به چوبدستي و آتشش بزند. بعد يادش آمد لخت مي‌شود و اگر چشم مسافران نامحرم به او بيافتد، خدا او را با چوبدستي‌اش در آتش جهنم مي‌اندازد. بعد خواست چادرش را استفاده کند، ياد موهايش افتاد. سپس متوجه شد لازم نيست مثل مردها به هر بهانه‌اي لخت بشود. او زن است و خدا به او عقل داده است. لذا نفت فانوسش را بر روي چوبدستي ريخت و آن را آتش زد و چون دويدن براي زن بد است، صلانه صلانه به طرف قطار رفت. اما ديگر دير شده بود و قطار با سنگ‌ها برخورد کرد و همه مسافران شهيد شدند!

سيزده جمله كليدي پزشكان

سيزده جمله كليدي پزشكان

اين بيماري شما بايد فوري درمان بشه:
يعني من ماه بعد قراره برم مسافرت و معالجه اين بيماري خيلي ساده و سودآوره و بهتره زودتر ترتيبش رو بدم!

خوب بگيد ببينم مشکلتون از کي شروع شد:
يعني من از بيماريتون چيزي نفهميدم و ايده‌اي ندارم و اميدوارم شما خودتون سرنخي به من بدين!

يک وقت ديگه از منشي براي آخرهاي اين هفته بگير:
يعني من امروز با دوستام دوره دارم، بايد برم زودتر بزن به چاک!

هم خبرهاي خوب و هم خبرهاي بد براتون دارم:
يعني خبر خوب اينه که من قراره يه ماشين جديد بخرم و خبر بد اينکه شما بايد پول اونو بدين!

من به اين آزمايشگاه اطمينان دارم بهتره آزمايشهاتون را اونجا انجام بدين:
يعني من 40 درصد از پول آزمايش بيماراني که به اونجا معرفي مي کنم را مي‌گيرم!

دارويي که براتون نوشتم داروي خيلي جديديه:
يعني من دارم يه مقاله علمي مينويسم و ميخواهم از شما مثل موش آزمايشگاهي استفاده کنم!

اگه تا يک هفته ديگه خوب نشديد يه زنگ به من بزنيد:
يعني من نمي دونم بيماريتون چيه شايد خود به خود تا يک هفته ديگه خوب بشه!

بهتره چندتا آزمايش تکميلي هم انجام بدين:
يعني من نفهميدم بيماريتون چيه. شايد بچه‌هاي آزمايشگاه بهتون کمک کنن!
جوک
ابن بيماري الان خيلي شايعه:
يعني اين چندمين مريضيه که اين هفته داشتم بايد حتما امشب برم سراغ کتابهاي پزشکي و درمورد اين بيماري مطالعه کنم!

اگه اين عوارض از بين نرفت هفته ديگه زنگ بزنيد وقت بگيرين:
يعني تا حالا مريضي به اين سمجي نداشتم خدا را شکر که هفته ديگه مسافرتم و مطب نميام!

فکر نمي کنم رفتن پيش فيزيوتراپيست فايده‌اي داشته باشه:
يعني من از فيزيوتراپيستها نفرت دارم نرخ‌هاي ما رو شکستن!

ممکنه يک کمي دردتون بياد:
يعني هفته پيش دو تا مريض از شدت درد زبونشون رو گاز گرفتن!

فکر نمي‌کنيد اين همه استرس روي اعصابتون اثر گذاشته باشه:
يعني من فکر مي کنم شما ديوونه هستين و اميدوارم يک روانشناس پيدا کنم که هزينه‌هاي درمانتون رو باهاش قسمت کنم!

دانشجوهای دنیا

ژاپن: بشدت مطالعه مي کند و براي تفريح ربات مي سازد!

مصر: درس مي خواند و هر از گاهي بر عليه حسني مبارک، در و پنجره دانشگاهش را مي شکند!

هند: او پس از چند سال درس خواندن عاشق دختر خوشگلي مي شود و همزمان برادر دوقولويش که سالها گم شده بود را پيدا مي کند. سپس ماجراهاي عاشقانه واکشني(ACTION) پيش مي آيد و سرانجام آندو با هم عروسي مي کنند و همه چيز به خوبي و خوشي تمام مي شود !

عراق: مدام به تير ها و خمپاره هاي تروريست ها جاخالي مي دهد و در صورت زنده ماندن درس مي خواند !

چين: درس مي خواند و در اوقات فراغت مشابه يک مارک معروف خارجي را مي سازد و با يک دهم قيمت جنس اصلي مي فروشد!

اسرائيل: بيشتر واحدهايي که او پاس کرده، عملي است او دوره کامل آموزشهاي رزمي و کماندويي را گذرانده! مادرزادي اقتصاد دان به دنيا مي آيد!

گينه بي صاحاب!!: او منتظر است تا اولين دانشگاه کشورش افتتاح شود تا به همراه بر و بچ هم قبيله اي درس بخواند!

کوبا: او چه دلش بخواهد يا نخواهد يک کمونيست است و بايد باسواد باشد و همينطور بايد براي طول عمر فيدل کاسترو و جزجگر گرفتن جميع روساي جمهوري امريکا دعا کند !

پاکستان: او بشدت درس مي خواند تا در صورت کسب نمره ممتاز، به عضويت القاعده يا گروه طالبان در بيايد!

اوگاندا: درس مي خواند و در اوقات بيکاري بين کلاس؛ چند نفر از قبيله توتسي را مي کشد !

انگليس: نسل دانشجوي انگليسي در حال انقراض است و احتمالا تا پايان دوره کواترناري!! منقرض مي شود ولي آخرين بازماندگان اين موجودات هم درس مي خوانند !

ايران: عاشق تخم مرغ است ! سرکلاس عمومي چرت مي زند و سر کلاس اختصاصي جزوه مي نويسد! سياسي نيست ولي سياسي ها را دوست دارد. معمولا ليگ تمام کشورهاي بالا را دنبال مي کند ! عاشق عبارت " خسته نباشيد"است، البته نيم ساعت مانده به آخر کلاس ! هر روز دو پرس از غذاي دانشگاه را مي خورد و هر روز به غذاي دانشگاه بد و بيراه مي گويد ! او سه سوته عاشق مي شود ! اگر با اولي ازدواج کرد که کرد، و الا سيکل عاشق شدن و فارغ شدن او بارها تکرار مي شود! جزء قشر فرهيخته جامعه محسوب مي شود ولي هنوز دليل اين موضوع مشخص نشده؛ که چرا صاحبخانه ها جان به عزرائيل مي دهند ولي خانه به دانشجوي پسر نمي دهند! او چت مي کند! خيابان متر مي کند ودر يک کلام عشق و حال مي کند! نسل دانشجوي ايراني درسخوان در خطر انقراض است!
امارات : به رشته های تغذیه و پزشکی مخصوصا زنان و زایمان علاقه خاصی دارند اما فقط علاقه دارند و پس از ورود به دانشگاه که بدون کنکور هم هست همیشه دانشجوی سال اولی باقی می مانند!

مسابقه اطلاعات عمومی

مردي در مسابقه ي اطلاعات عمومي شرکت کرده است و سعي در بردن
جايزه يک ميليون دلاري را دارد .
سوالات را بخوانيد

۱ـ جنگ صد ساله چند سال طول کشيد؟
الف) ۱۱۶ سال
ب ) ۹۹ سال
ج ) ۱۰۰ سال
د ) ۱۵۰ سال
او نميتواند به اين سوال جواب دهد Shocked
کلاه هاي پاناما در چه کشوري توليد ميشود؟
الف) برزيل
ب) شيلي
ج) پاناما
د)اکوادور
حالا او با خجالت از دانشجويان تماشاگر درخواست کمک ميکند Embarassed
۳ـ روس ها در چه ماهي انقلاب اکتبر را جشن ميگيرند؟
الف) ژانويه
ب) سپتامبر
ج) اکتبر
د) نوامبر
اين بار هم شرکت کننده درمانده تقاضاي فرصت ميکند
۴ـ اسم شاه جرج سوم چه بود؟
الف) ادر
ب) آلبرت
ج) جرج
د) مانوئل
خوب بقيه حضار بايد به دادش برسند
۵ـ نام جزاير قناري در اقيانوس آرام از کدام حيوان گرفته شده؟
الف) قناري
ب) کانگارو
ج) توله سگ
د) موش
در اينجاست که شرکت کننده ي بخت برگشته از ادامه ي مسابقه انصراف ميده
اگر خيلي خودتان را گرفته ايد که همه ي جوابها را ميدانيد و به اين بنده ي خدا هم کلي
خنديديد بهتره اول جوابها را بخوانيد

جوابها
۱ـ جنگ صد ساله در واقع ۱۱۶ سال طول کشيد (۱۳۳۷ـ۱۴۵۳)
۲ـ کلاه پاناما در اکوادور توليد ميشه
۳ـ انقلاب اکتبر در ماه نوامبر جشن گرفته ميشه
۴ـ اسم شاه جرج .آلبرت بوده که بعد از به سلطنت رسيدن به جرج تغير يافت
۵ـ توله سگ .اسم لاتين آن
insularia canaria يعني جزاير توله سگ

فرهنگ لغت ایرانی ها

ادب : يعني کمک به يک خانم زيبا در عبور از خيابان حتي اگر به کمک احتياج نداشته باشد

ازدواج : قمار زندگي است و در قمار معمولا برد با کسي است که بيشتر تقلب کند

الکل : مايه گرانبهايي که همه چيز را محفوظ نگاه مي دارد مگر اسرار را

اوراقچي : تنها موجودي که زنها را بهترين رانندگان دنيا ميدان

ايده آل : شوهري که بتواند با زنش بهمان دقت و ملايمتي که در مورد اتومبيل تازه اش دارد رفتار کند

زوج ايده آل : شوهر کر و زن لال

بوسه : تصادفي که فقط يک سيلي به آدم ضرر مي زند

بيست سالگي : دوراني که پسر ها دنبال معشوقه مي گردند دختر ها دنبال شوهر

چشم : عضويکه چشم چرانها با آن ارتزاق مي کنند

خسيس : کسي که وقتي خانه اش آتش مي گيرد براي اينکه پول تلفن ندهد تا اداره آتش نشاني بدود

خوش بين : مردي که تصور کند وقتي زني پاي تلفن خداحافظي کند گوشي را خواهد گذاشت

دست : عضوي که در سينما نزد صاحبش بند نمي شود

دوران تجرد : دوراني که معمولا براي مردها بعد از ازدواج شروع مي شود

رفيق : کسي که هميشه به شما مقروض است

سوءظن : سعي در دانستن چيزيکه بعدا" انسان آرزو مي کند اي کاش آنرا نمي دانست

سينما : جايي که پشت سر شما حرف مي زنند

عشق : دردسري که براي فراموش کردن آن بايد عشق تازه تري پيدا کرد

سرخ پوست : مرد خوشبختي که وقتي زنش اورا مي بوسد صورتش ماتيکي نمي شود

سنجاق قفلي : تنها قفلي که بدون کليد باز مي شود

مرد مجرد : کسي که هنوز عيوبي دارد که خود نمي داند

معجزه : دختر خانمي که زنگ آخر جيم شود و به سينما نرود

موش : خانم هايي که نصفه شب به جيب شوهر هايشان شبيخون مي زنند

هالو : شوهري که دستکش ظرفشويي را بجاي اندازه دست خودش اندازه دست زنش بخرد

سلام دوستان
حال داشته باشم میام نداشته باشم نمیام . حال داشتی نظر بده حال نداشتی نده . یه مشت دری وری گیرم میاد میذارم اینجا بعضیاش خوبن بعضیهاش خوب نیست . میخواد خوشت بیاد میخواد نیاد . همین

صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو وبلاگ

آرشیو موضوعی
جوکهای بی ادبانه

جوکهای مودبانه

اس ام اس های توپس

داستان های طنز

عکس و کاریکاتور های طنز

مطالب طنز

آرشیو وبلاگ
اسفند 1386
تیر 1386
اردیبهشت 1386
بهمن 1385
مرداد 1385

پیوندها
گروه ژابیز
ایران ویران
اخبار وبلاگ ها
ليست وبلاگ ها
قالب هاي وبلاگ
اخبار ايران
اخبار ICT
تفريحات اينترنتي
تالارهاي گفتگو
:: طراح قالب::

پیوندهای روزانه
گروه ژابیز
آرشیو پیوندهای روزانه

  RSS  
پرشین وبلاگ