مطالب طنز کاملا مودبانه
دایی جان و دختر دایی عزیزم ممنون از نظراتتون . خوش اومدید
حالا که وبلاگم فامیل پسند شده یه پست جدید در مورد فامیل میزارم حالشو ببرید .
قسمت عمه اش از همه باحالتره![]()
خاله
معناي لغوي: خواهر مادر
معناي استعاره اي: هر زني که با مادر رابطه ي گرم و صميمي داشته باشد.
نقش سمبليک: يک خانم مهربان و دوست داشتني که خيلي شبيه مادر است و هميشه براي شما آبنبات و لباس مي خرد.
غذاي مورد علاقه: آش کشک.
ضرب المثل: خاله را ميخواهند براي درز ودوز و گرنه چه خاله چه يوز. خاله ام زائيده، خاله زام هو کشيده. وقت خوردن خاله خواهرزاده رو نمي شناسه. اگه خاله ام ريش داشت، آقا داييم بود.
زير شاخه ها: شوهر خاله: يک مرد مهربان که پيژامه مي پوشد و به ادبيات و شکار علاقه مند است. دختر خاله/پسر خاله: همبازي دوران کودکي که يا در بزرگسالي عاشقش مي شويد اما با يکي ديگه ازدواج مي کنيد يا باهاش ازدواج مي کنيد اما عاشق يکي ديگه هستيد.
مشاغل کاذب: خاله زنک بازي، خاله خانباجي.
چهره هاي معروف: خاله خرسه، خاله سوسکه.
داشتن يک خاله ي مجرد در کودکي از جمله نعمات خداوندي است.
۲- عمه
معناي لغوي: خواهر پدر
معناي استعاره اي: هر زني که با پدر رابطه ي گرم و صميمي داشته باشد/هر زني که مادر چشم ديدنش را نداشته باشد.
نقش سمبليک: به عهده گرفتن مسئوليت در موارد ذيل: ۱- جواب همه ي فحش هايي که مي دهيد. مثال: عمته... ۲- جواب همه ي محبت هايي که مي کنيد. مثال: به درد عمه ات مي خوره... ۳- توجيه کليه ي بيقوارگي ها/رفتارهاي نامتناسب شما (تنها براي دخترخانم ها). مثال: به عمه ات رفتي. ۴- خيلي چيزهاي بدِ ديگه. از ذکر مثال معذوريم...
غذاي مورد علاقه: شله زرد، سمنو.
ضرب المثل: ندارد (تخفيف به دليل تعدد در نقش هاي سمبليک).
زير شاخه ها: شوهر عمه: يک مرد پولدار که سيبيل قيطاني دارد و چندش آور است. پسرعمه/دخترعمه: همبازي دوران کودکي که در بزرگسالي حالتان را به هم مي زنند.
مشاغل کاذب: Match-Making
چهره هاي معروف: عمه ليلا.
ترجيع بند: دختر که رسيد به بيست، بايد به حالش گريست. (شما رو نمي دونم ولي من اينو از عمه ام مي شنوم نه از خاله ام!)
داشتن يک عمه که در توصيفات فوق صدق نکند جزو خوش شانسي هاي زندگي است.
۳- دايي
معناي لغوي: برادر مادر
معناي استعاره اي: هر مردي که با مادر رابطه ي گرم و صميمي داشته باشد/هر مردي که پتانسيل کتک خوردن توسط پدر را داشته باشد.
نقش سمبليک: يکي از معدود مرداني که هر چند به سياست علاقه مند است اما حس گرمي به شما مي دهد، هميشه حرفهايتان را مي فهمد و مي شود پيشش گريه کرد.
غذاي مورد علاقه: فسنجون.
ضرب المثل: عروس را که مادرش تعريف کنه، براي آقا داييش خوبه. اگه خاله ام ريش داشت آقا داييم بود.
زير شاخه ها: زن دايي: يک زن چاق و شاد که خيلي کدبانو است و جلوي مادر قپي مي آيد. پسردايي/دختردايي: همبازي دوران کودکي که در بزرگسالي مثل يک همرزم ساپورتتان مي کنند.
چهره هاي معروف: علي دايي، دايي جان ناپلئون.
ترجيع بند: همه چيز زير سر اين انگليساست.
سعي کنيد حتما حداقل يک دايي داشته باشيد.
۴- عمو
معناي لغوي: برادر پدر
معناي استعاره اي: هر مردي که با پدر رابطه ي گرم و صميمي داشته باشد.
نقش سمبليک: يکي از مرداني که شما هميشه بايد بهش بوس بدهيد و بعد برويد کارتون ببينيد تا او با پدر حرفهاي جدي بزند. يکي از مرداني که مادر به مناسبت آمدنش قرمه سبزي مي پزد و هميشه وقتي مي رود پدر ساکت شده، به فکر فرو مي رود.
غذاي مورد علاقه: قرمه سبزي، آبگوشت.
ضرب المثل: عقد دختر عمو پسر عمو را در آسمان بستند.
زير شاخه ها: زن عمو: يک زن خوشگل که زياد به شما توجه نمي کند و خودش را براي مادر مي گيرد، دخترعمو/پسرعمو: همبازي دوران کودکي که اگر تا هجده-بيست سالگي دوام آورده باهاش ازدواج نکنيد خطر را از سر گذرانده ايد.
مشاغل کاذب: بازي در قصه هاي ايراني-اسلامي..
چهره هاي معروف: عمو زنجيرباف، عمو يادگار، عمو پورنگ.
داشتن يک عمو ي پولدار خيلي خوب است.
| بخشنامه ۱۲۰۶۵ / ط ۸۶ مورخ دهم خرداد ۱۳۸۶ شمسي ابلاغيه به شوراي محترم پول و اعتبار روابط عمومي بانک مرکزي جمهوري اسلامي ايران اعلام کرد به دنبال اعتراض جمع کثيري از هموطنان عزيزمان از چاپ و نشر اسکناس ۵۰۰۰ توماني با حديثي با عبارت "اگر دانش در ثريا هم باشد مرداني از پارس بدان دست خواهند يافت"، اين بانک تصميم گرفته است براي دلجويي از هم ميهنان غير فارس، اسکناسهاي بعدي را با احاديث زير به زودي روانه بازار کند: ده هزار توماني: اگر دانش در پشت کوه هم باشد شيرمرداني از لرستان بدان دست ميابند پانزده هزار توماني: اگر دانش در خشخاش هم باشد بدون شک دلاوراني از سيستان به آن دست ميابند حتي اگر نيروي محترم انتظامي مانع شود بيست هزار توماني: اگر دانش احتمالاً سر گردنه هم باشد، مرداني از کردستان به آن دست يافته و سر او را ميبرند و دانش را از آن خود ميکنند سي هزار توماني: اگر دانش در همين چند قدمي هم باشد، مرداني از شيراز هيچوقت حال ندارند که به آن دست يابند سي و پنج هزار توماني: اگر دانش در روي قله هاي کوه الوند باشد مرداني از آذربايجان آن را دردرياي عمان جستجو ميکنند چهل هزارتومان: اگر دانش مفتي باشد و بعداً بتوان آن را فروخت، مردان و زناني از اصفهان براي دست يافتن بدان، از هم پيشي ميگيرند |
موضوع انشا: کامپيوتر
کامپيوتر چيز بسيار خوبي ميباشد و براي ما خيلي لازم داريم. پدرم به من قول داده که براي هر نمره بالاي 12 در کارنامهام يک تکه از آن را بخرد.
پدرم در کامپيوتر خيلي ميفهمد و حتي توانسته يک بار به اينترنت وارد شود! مادرم در برخورد با کامپيوتر خيلي شاس ميباشد و روزي 2 بارموس من را با جارو و بيل ميزند، حتي تازگيها در خانه ما تله موش هم کار گذاشته است به همين خاطر انگشت شصت هر دو پاي پدرم قطع شده ميباشد.
پدرم شبها به کافي شاپ ميرود و چت ميکند! مادر و پدر، هميشه در حال چک و لقد ميباشند و مادرم به پدرم ميگويد: تو مگه خودت خواهر مادر نداري که ميروي با دخترهاي خارجکي چت ميکني؟
پدر من تازگيها در اورکات ميباشد و من ميدانم که اورکات خيلي بيناموس ميباشد و شنيدهام که خيلي دختر دارد و خيلي بدحجاب ميباشند.
پدرم چند روزيست که موس مرا قايم کرده و ميگويد مزاحم درس خواندن من ميباشد. خواهرم خيلي وقت است شوهر کرده و الان هم بچه دارند. من گاهي به خانه آنها ميروم و از آنجا کانکت ميکنم و با آيدي دخترانه با پدرم چت ميکنم و لاو ميترکانم. پدرم خيلي دروغ ميگويد و در کامپيوتر ميگويد بچه جردن بوده است و يک روز صبح بلند شده و ديده در جوب دروازه دولاب است. او ميگويد: آب زده ما رو آورده پايين.
کامپيوتر بسيار مفيد است و من آن را خيلي دوست دارم.اين بود انشاي من!
| اندر حکايات آورده اند که جوانکي از روستاي قوقولي آباد از توابع شهرستان گاگول تپه!! به لطف همت و استعداد خداداديش در حالي که پدر و مادرش هر دو بي سواد بودند بدون شرکت در آزمون هاي آزمايشي موسسات طماع و دروغگو به اشارتي!! در دانشگاه تهران پذيرفته گرديد و کل سکنه زنده و مرده روستا را غرق شادي و سرور گردانيد!!چون موسم سفر فرا رسيد پسزک رخت بر ببست و به شوق طي مدارجات عاليات راهي ديار غربت بگشت در حالي که اشک از ديدگان مادرش چون سيحون روان بود!! چون سنگ بناي ترم جديد گذاشته شد با دختري از دخترکان بچه مايه!! تهراني آشنا بگشت و يک دل که نه صد دل به او بباخت.وليک از آن جا که غالب اوقات شرم و حياي ژنتيکي!!! بر او غالب و مستولي مي گشت موضوع را با يکي از هم قطاران در ميان نهاد که خداي جوانمردي و فتوت بوده و در روزگار کنون حکم کيميا دارند!!!! او چون اين سخن از پسرک بشنيد شکرخندي بنمود و به قول امروزي ها او.کي بداد که در اسرع وقت مخ آن انث زاد را در اختيارت خواهم گذاشت آک و بلااستفاد!!فردا روز چون بر پسرک ما وارد بگشت بفرمود:اين شماره همراه آن عزيز کرده و آن نازنين معشوق است. به او اس.ام.اسي روا بدار.پسرک روستايي در جواب بگفت:اس.ام.اس ندانم که چيست؟؟هم قطار ترش بنمود ولي بر روي خويشتن نياورد و گفت در غير اين صورت گزيري نداري که حرفهايت را رو در رو با او در ميان بنهي. قرار ملاقات استمار و راسخ بگشت.مکانکي دنج و دور از ديده نامحرمان انتخاب شد.افاضات آغاز ديده ها در ديده ها دوخته اشارتهاي ابرو آشکار و ناز و اداها و دل بباختن ها فزوني گرفت.روزي پسرک به هم قطار گفت:حال وقت چه باشد؟ و در جواب شنيد که بايد عشق و محبت خالصانه خود در طبق اخلاص نهي تا بر استواري پايه هاي رابطه تان افزون گردد!!گفت:بر دوش من چه مسئوليتي ستگيني مي کند؟هم قطار بفرمود:مثلا مي تواني او را به کافي شاپي دعوت نمايي ؟روستايي پاسخ داد:اين دگر چگونه مکاني باشد؟ هم قطار بگفتا:جايي است که زيود کلاس گذاردندي خنده هاي الکي و دولکي نمودندي و در کل خوش زماني سپري نمودندي ولي افسوس که هزينه آن هميشه بر دوش شخص خاصي ثقل مي ورزيده است. باري پسرک تمام برگ سبزهاي تحفه در ويشش را که با عرق جبين و کد يمين پدرش حاصل شده بود را چند روزه به پاي آن دخترک فنا بنمود. روزي از جانب دخترک پيغامي بيامد بدين مضمون:امروز که خانه را از حضور اغيار خالي کرده ام مايلم از تو عزيز تر از جانم در منزل پذيرايي نمايم و تاريخ چند روز آينده بر ان مرقوم گشته بود. چون پسرک اين مطلب با هم قطار در ميان نهاد تنها سر تکان دادني از وي مشاهده بنمود. از چرخش روزگار روز موعود فرا رسيد و پسرک راهي منزل شد.دخترک خويش را به هفت قلم بياراست و چون در باز نمود پسرک را سخت به آغوش کشيد و بوسه اي از لبش بنمود. از عفت قلم که نگذريم شد آن چه نبايد ميشد و پسرک کرد آن چه نبايد ميکرد چنان که بر سندان کوبند آهنگران!!!! از قضاي روزگار مادرش در فراغ او انفارکتوس مليحي بنمود و اطبا علاج درمان او را در اعزام به آن ابر شهر دانستند. پسرک نيز که هنوز بوي مهر و عاطفه به مشامش مي رسيد در حال روانه مريضخانه گشت و دو واخد از آن مايع حياتي را در کيسه اي بريخت.چند لحظه بعد نرسي ملبس به جامه اي سخت سفيد بر او بشد و بفرمود:متاسفم.اچ.آي.وي (+).شما نمي توانيد خون بدهيد.پسرک که چيزي دستگيرش نشد ولي چون مساله با هم قطار در ميان نهاد زهرخندي بنمود و گفت:نه هر زيري زبر دارد نه هر کلکي شکر دارد |